تبليغاتX
خط خطی های من


خط خطی های من





















 

 

 


 

بر مرزهای خاکستری زمان به روشن سپيده های دور می انديشم

به سپيده های بودن ، ماندن ، رفتن ......

آوای تلخ پنجره های احساسم مرا به جاده های خزان زده ی اکنون فرا می خواند.

من ، رؤيا زده ی يک کابوس ، کابوس زده ی يک رؤيا ، در عبور سرد روزهايی پيوند خورده به تکرار..


اين منم ؛ مسافری از دورها.......رهگذر کوی تنهايی خدا.....ردپايم بر ساحل بودها.....غبار آلوده ی سکوتِ لبخند

 
کنار دوست داشتن آهنگين همه ی کسانی که اين حس را به سپیدی زمينه ی هستی ام ضميمه کردند ، می روم به غربت خويش در حجمی از هيچ برسم....

می روم دوست نداشتن دوست داشتن را به دلم بياموزم......

من ، شبيهِ هيچ......هيچ ، شبيهِ همه چيز....

از رنگِ فردا می ترسم ، و از رنگ های احساسم

 

میخواهم بروم...

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پی نوشت :

خلاصه حلالم کنید... مدتی نیستم

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت توسط شادی| |

زل زده بود به آینه و  بدون هیچ حرفی فقط نگاه میکرد


پرتغالی رو که تو دستش بود گذاشت کنار آينه


دستش رو گرفت جلوی چشماش ، خيره شد به کف دست......صاف بود و سپيد


چند تا خط کوتاه به نگاهش لبخند می زدند


فالش اينجا بود ؛ بین همين خط ها و کف همين دست


دستش رو گرفت جلوی نور آفتاب و به کف دستش نگاه کرد ؛ باز هم همون خط ها و همون لبخند...


خيره شد به خورشيد......نور خورشيد چشمش رو چنگ زد .....نگاهش سوخت


دوباره خيره شد به کف دست

قطره اشک افتاد کف دستش و بين خط ها گم شد


کف دستش فقط بوی پرتغال می داد


..............همين...............

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت توسط شادی| |

 

 

 

و امروز

من متولد شدم...

به تاریخ نوزدهمین  طلوع، از هفتمین هلال...

متولد شدم به تاریخ اولین نگاه، که در حافظه خاموشم، از همان نخستین لحظات به فراموشی رفت...

به یاد اولین صدا…. در هیاهوی آن ثانیه ها

به تاریخ پایان انتظار، که مقدمه ای برآغاز انتظاری گران تر بود

و اولین آغاز...

که توانی برای ماندن و ادامه دادن تمامی آغاز ها شد

من متولد شدم...


*************************************************

پ ن  : این پست به دلایلی کامنت دونیش غیر فعال میباشد


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت توسط شادی|

 

پاییز آمده می دانم…

بوی نم خاک  ...غوغای دسته ی کلاغها ذهنم را می آشوبد.

جای پروانه ها خالی ست…نمی بینمشان .

همیشه آبانماه را بیشتر دوست داشته ام  چون بطن پاییز است اما هوای مهرماه نیز خالی از لطف نیست. هیچ دوست ندارم من که زاده ی مهرم پاییز را فصلی تلخ ببینم ، اما این روزها انگار دلتنگی توی رگهایم تزریق کرده اند ...

هميشه باران كه مي بارد دلتنگی عجیبی به سراغم می آید ، و من در زیرآسمان ابری پاییز که انگار بهانه ای برای باریدن دارد ایستاده ام و غرق دررویاهایم از دلتنگیهایی که نمیدانم از چه و برای که بوده می گویم

سرمای ثانيه ها امروزم را بيش از ديروز می ميراند..... بودن رنگ می بازد...... لبخند نگاه ها میميرد..... بر خطوط يادها و در حجم اين واژه ها دلم از تمام افسوس ها و کاش ها ميگيرد......

 کنار ملودی سکوت دلتنگی ها واژه هايم را فریاد میزنم وخط خطی میکنم تمام بودن هایم را در رویا...
می خواستم بگویم از فريبِ غريبِ رنگها....اما...خوب میدانم فریبی نیست! هرچه هست خود زندگیست

 انگار كه باران مي شنود صدايم را

باريدنش بهانه نوشتن من شد نمي دانم چه چيزي بهانه باريدنش بود!

 

 

پ ن : دوستای عزیز به خاطر شروع ترم جدید دانشگاه و درس و اینا شاید ازین به بعد کمتر بتونم آپ کنم و به شما هم نتونم مثل قبل سر بزنم...البته همه سعیم رو میکنم که اینجوری نشه 

 اینو گفتم که اگه نیومدم از دستم دلخور نشین

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت توسط شادی| |

 

وبلاگ نویسی رو دوست دارم... به بودنش در کنار زندگیم عادت کردم.

  اینکه از حاشیه های زندگی بنویسی از خودت از دلت...

هرچند اینجا وبلاگ خصوصی من نبود و نیست ، اما مثل یه اتاق که تا حدی راحت و خودمونیه بهم ارامش میده

گاهی وقتا بعضی از حرفا تو دلم موند نه اینجا نه تووبلاگ خصوصیم نتونستم بگم

اصلا نمیشه درد دلها رو به اشتراک گذاشت

کتاب دل من و تو هزار صفحه داره که ازین هزار صفحه فقط کمی از اونها  گفته میشه

بعضی اعتقادات و حرف ها هست که اون پشت ها جریان دارند...دیده بشن همه چیز بهم میریزه

اما این حاشیه ها هرچی که باشه

ثبت کردنشون تو جایی مثل وبلاگ باعث میشه  کم کم عادت کنی به اینکه کمی هم در وبلاگت زندگی کنی

شاید

زندگی ای مستقل از زندگی واقعی خودت ...

امروز دقیقا یک سال از روزی که این وبلاگ رو ساختم میگذره

وبلاگ من  یک ساله شد ...

 

 

پ ن : از همه ی اونایی که تو این مدت اومدن و نوشته هاموخوندن و نظر دادن و  برام دوستای خوب و ندیده شدند ممنونم

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت توسط شادی| |

فرقی نمی‌كند چند شنبه است وقتی كه پلك پنجره‌ای بالا نرفته است

تنها صدای كهنه كلاغی گرسنه ذهنم را به سمت خود می‌كشد.

فرقی نمی كند چند شنبه است وقتی سراغی از دل هم نمی‌گیریم؛


وقتی نسیم دلنشینی از سمت مهربانی‌ كوچه‌مان را به رقص نمی‌آورد.


اینجا دل نگرانی هم اگر هست، بیشتر برای سبک‌تر کردن بار شانه‌هاست

 می‌دانم که چشم‌های نگران هم عادت می‌کنند به تکرار ...

اما

شاید فردا روز دیگری باشد...

... شاید!

 

پ ن : دوستان به روز شد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت توسط شادی| |

  http://hajismaeeli.com/files/ramezan2.jpg

معمولا آدم ها توی یه روزی قدر خودشون رو بیشتر میدونن ، روزی مثل روز تولد !

 روزی که حس میکنن خدا بیشتر بهشون توجه داره


با هر تولدي بايد به ارزش انسانيت پي برد...
با هر تولدي بايد قدر بندگي رو دونست...

 و با هر قدري

                   در هر قدري

                                   دوباره متولد شد!

 این شب ها  در واقع فرصتيه که خدا به ما بنده ها داده تا بتونیم  با تولد دوباره، این بار بهتر و قشنگتر زندگی کنیم

بگذريم که براي بعضي هامون و شاید ( خیلی هامون ) عمر اين تولد فقط، چند ماهه!

دوستان  !  قدر این شب ها رو بدونیم و توی دعاهامون یاد هم باشیم. شاید قلب پاک یکی این وسط دست دعاهامون رو گرفت و برد بالا... شاید شایسته رحمتش شدیم.

در این شب های قدر، همدیگه رو فراموش نکنیم.

التماس دعا !

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت توسط شادی| |

یه روزی واژه زیبایی بود به اسم صداقت! ؛ دوران بچگي ؛ اون روزها كه مي گفتن : دروغ بزرگترين گناهه ، وقتي كه بابا با يك لبخند صميمي آب مي داد ، نان مي داد و كتاب درس كبري زير بارون خيس مي شد .

اون روزا  با دلهای پاکمون  هرچی که می شنیدیم  رو بدون هیچ شکی  باور میکردیم و اعتماد کردن به همدیگه کار سختی نبود !

يادش بخير ، دروغگو دشمن خدا بود و از اينكه كاري كنيم كه خدا رو ناراحت کنیم، دلهاي صافمون غصه دار مي شد.

 اما خوب اين حرفها مثل خيلي چيزها كمرنگ شدن !
 ياد گرفتيم كم كم تو اين دنيا ، مصلحتي هم هست و چقدر قشنگ مي شد دروغ رو با مصلحت پیوند داد  

 ديگه دروغ مصلحتي زشت نبود و تازه به خاطر نگفتن دروغ مصلحتي گاهی وقتا سرزنش میشدیم و هيچ وقت جواب سئوالمون رو نگرفتيم كه مگه همين شماها نبوديدکه ميگفتيد دروغ بده ؟!
زمونه عوض شد
از سركار گذاشتن همديگه تا دبير و استاد و... تازه بارها پيش مي اومد ، توي خيلي از جمعها ما رو به خاطر راست گفتن سرزنش میکردن . يه جورايي شبيه خيلي مسائل ديگه جبر جامعه قدرتشو به رخ همه کشید  و عجيب تر از همه  اینه   كه گاهی  صادق بودن باعث اذیت ادما میشد!

جالبه  با حرفهايي از جنس صداقت برچسب سادگي به هم مي زنیم و راستگويي حماقتي مسخره شده .

حتما شنيديد كه تخم مرغ دزد شتر دزد مي شه ؟ حالا حكايت ما شده...

تو این محیط مجازی اونقدر به همدیگه دروغ گفتیم و میگیم که دیگه دروغ گفتن یه عادت شده 

از سن و جنسیت و  شهر گرفته تا ...

حتی تو زندگی واقعیمون هم نتونستیم این عادت رو فراموش کنیم 

صداقتي رو كه با شوق تو بهار بچگي آبياري كرده بوديم ، چه ساده خزونش كرديم و يكي يكي برگهاش زرد شدن ، زير پاهاي رهگذرا فراموش شدن .

حالا ديگه از دوران بچگي خيلي گذشته ، شايد با دورنگي و زير پا گذاشتن صداقت !

 بابا به جاي نان كباب مي ده و كتاب كبري توي كتابخونه هاي خونه هامون هيچ آسيبي نمي بينه ؛ اما عجيبه كه صفايي نداره و دروغ همرنگ و همجنسمون شده .

 

پ ن 1 : دوستان لطف کنید نظراتتون رو در مورد مطالب این وبلاگ به صورت خصوصی نزارین

پ ن 2 : این  پست  با مقداری ویرایش ازمطلب اقای محمد نیک اندیش نوشته شده

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت توسط شادی| |

چشم مي دوزد توي چشم هايت. مطمئني كه با نگاه عميقش غرق در رؤياهاي شيريني است كه در ذهن خود مي پروراند؛ ازدواج، خوشبختي، فرزندهاي قد و نيم قد، سقفي كه گرمابخش كانون گرم خانواده است ... اما تو زيركتر از آني كه نگاهت را به نگاهش گره بزني .

   موهاي سيخ شده و شلوار جيني كه خشتكش تا پشت زانوهايت پايين آمده و زنجيري كه گيره هاي كمربند و جيب كنار زانوهايت را به هم گره زده  و يك عالمه كرم و تافت و صورت اصلاح شده .                                                  

 از آن پوزخندهاي الياسي گوشه ي لبت معلوم   است كه به سادگي اش، قاه قاه در دلت مي خندي كه آينده اش را به دست چه كسي گره زده است.                         

 با خود می  انديشي: بابا، عجب خري است كه اصلا فكر نميكند ، ساعت 11 صبح چرا من سر كار نيستم يا حتي ساعت 2و3 عصر.

نمي داند كه دست من توي جيب پدرم است.

  از سرخي هاي روي گونه اش مي تواني بفهمي كه شكار تازه ات بي دست و پا تر از آن است كه تو براي گول زدنش به دست و پا بيفتي.                         

   با خودت مي گويي: تو با اينكه پسري ، ابروهايت را بهتر از او برداشته اي .

 پك ميزني به سيگار و به دختري كه روي نيمكت چند متر آن طرفتر نشسته فكر مي كني... ياد حرف هاي معلمت مي افتي كه سر كلاس با تحقير ، تو را به جاي حميد، حميده صدا مي كرد. آن هم به خاطر سر و وضع و آرايش هاي روي ابرو و صورتت كه كمتر از يك خانم نيست.    اين بار شيار كنج لبت تا نزديك گوشت مي رسد و با خود مي گويي: واقعا دختر ها فكر مي كنند كه من مرد زندگي هستم و در دلت ريسه مي روي...   به خودت كه مي آيي، دخترك، داستان هاي زيادي از دوستي هاي قبلي و كارهايي كه كرده را برايش گفته. اما تو تنها به شكار بعديت فكر مي كني.

    دختر هنوز با نگاهي هراسان، به سيگاري كه هنوز در دستش است و روشن نشده ، نگاه مي كند و يك ريز حرف مي زند و خيالبافي مي كند...  حالا ديگر سرش را به شانه تو تكيه داده تا به اين آرامش دروغين دلش را خوش كند.

اما غافل از اين كه اين شانه ها به جاي آنكه ستوني براي تكيه كردن باشد، ويرانه هايي بيش نيست...        

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت توسط شادی| |


Design By : Night Skin